آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

شهر آشفتهlTurbulent city

روزی روزگاری در یکی از جنگل های دور افتاده دو شهر وجود داشت که این دو شهر در جنگلی واقع شده بودند. در یکی از این جنگل ها گوسفندان و در دیگری گرگ ها زندگی میکردند. در جنگل گوسفندان 3 گوسفند بنام شنگول و منگول و هپه انگول بودند که با پدر و مادرشون زندگی می کردند. شنگول و منگول دختر بودند اما این وسط هپه انگول پسر از آب در آمده بود. دو تا دختر ها در خانه پیش مادرشان کارهای خانه داری را یاد می گرفتند و جناب هپه انگول هم پیش پدرش در جنگ هایی که بین قبیله گرگ ها و گوسفندان رخ داده بود می جنگید و به سمت فرماندهی سپاه ملقب شده بود. جنگ میان گرگ ها و گوسفندان شعله ور شده بود. گرگ ها که بعد از چندی یه خرگوش خورده بودند یکم مخشون بکار افتاده بود. از این رو آنها گرگی را به بهانه تجارت به شهر گوسفندان

فرستادند تا فرمانده آنها یعنی همان هپه انگول را بکشد. اوضاع داخلی شهر گوسفندان ناجور بود زیرا تمام همسایگان شهر گوسفندان که پیروزی را از آن گرگ ها میدانستند هرچی مگامن و سگش و هیتلر و اینا داشتن فرستاده بودند به شهر گرگ ها تا بعد از پیروزی گرگ ها چیزی هم نسیب آنان گردد. اما بشنویم از فردی که می خواست فرمانده را بکشد. او چون می دونست با اون تیپ گرگیش همان دم مرز می گیرندش رفت به بخش گریم صدا و سیمای شهرشون و با گریمی به شهر گوسفندان راه یافت. از قضا آن روز هپه انگول برای استراحت به خانه آمده بود و مادرشان هم برای خرید بیرون رفته بود. گرگ فرصت مناسبی را پیدا کرده بود پس به در خانه آنها رفت. هپه انگول که فکر کرد یکی از گوسفندان آمده رفت در را باز کند که یکدفعه خواهرش به او گفت  صبر کن داداشی اون گرگه بیا از پشت آیفون ببین. هپه انگول باور نکرد اما خواهرش که هر روز 8 ساعت جلوی آینه به خودش ور میرفت فهمید و هپه انگول را متقاعد کرد. در نتیجه هپه انگول داستان کلاغ و پیرزن را دوباره زنده کرد. داستان کلاغ و پیرزن همچین بود که کلاغی هر روز ذرت های پیرزنی را میخورد پیرزن هم تصمیم گرفت تا ماهی تابه ای را داغ کند و مقداری ذرت در آن بذاره تا پای کلاغ بسوزد. شنگول و منگول و هپه انگول  که خود را نمی توانستند در ماهی تابه بگذارند پس تصمیم گرفتند تا تابه را در جلوی در بگذارند. به این صورت گرگ وقتی پرید تو خونه افتاد در تابه وسوخت و هپه هم شمشیر در آورد و گرگ را تیکه تیکه کرد و تکه های بدن آن را برای رزمندگان گوسفندی فرستاد و آنها هم تکه های گرگ را به سمت دشمن پرتاب کردند. دشمن  که نمی توانست زیر دندان و چنگال های تیز دوست خودشان دوام بیاورند مجبور به عقب نشینی شدند و به این ترتیب شهر گوسفندان گسترش و گرگ ها نیز به کنیزی گوسفندان در آمدند.

تذكر:اين مطلب متعلق به نويسنده آن است و هيچ فردي حق كپي از آن را ندارد.

منبع:halkon.blogfa.com

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی