آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

شعر عاشقانه

شعر عاشقانه

حیران

دلبرا در خم ابروی تو حیران ماندم
وز پی لعل لبت بی سرو سامان ماندم

نرگس مست تو را دیدم و سرمست شدم
همچو مجنون ز همه خلق گریزان ماندم
 



 

گر چه از دفتر عمرم دو زمستان نگذشت
عمری اندر طلب عشق تو نالان ماندم

بهر نوشیدن یک جرعه ز پیمانه تو
روز و شب در جدل مردم نادان ماندم


من به حرمانم و از مجلس پاکان بیرون
از سر لطف تو در صحبت خاصان ماندم

گفتمت رخ بنما گفتی برون شو از خویش
مات در پیچ و خم این خط قرآن ماندم


قصه عشق چه سهل است به گفتارِ زبان
پشت دروازه این صحبت آسان ماندم

مکن ای دوست ، مکن با منِ دلخسته چنین
زیر بار غم عشق ای مه جانان ، ماندم

شرح دیوانگی از عشق ، فراوان گفتم
لافِ بیهوده زدم باز پیشان ماندم

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی