آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

داستانک " حلال حلالش به آسمون رفت "

مادر پیری از فرزند راهزنش خواست تا برای اون كنفی از راه حلال به دست بیاره.
پسره برای انجام خواسته مادر یه روز جلوی مسافری رو گرفت و دستارش رو قاپید و گفت :این رو بر من حلال كن .


مرد قبول نكرد


راهزن چوب دستی شو در آورد ، به جون مرد افتاد هرچی اون بی چاره فریاد میزد حلال كردم دست بردار نبود.


راهزن دستار رو پیش مادرش برد.

 
و وقتی مادرش از حلال بودن اون پرسید پسرش گفت كه اون قدر زدمش تا حلال حلالش رفت به آسمون ...

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی