close
چت روم
عاقبت شیطان (داستان خنده دار)
جدید ترین مطالب
بخش بایگانی
  • نویسنده :
  • بازدید : 904 مشاهده
  • دسته بندی :

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
می توانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : اری و این کار بسیار آسان است .
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد

به ادامه مطلب بروید


شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن!
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : چند متر از این پارچه زیبا می خواهم , پسرم می خواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد و آن زن به او گفت :اگر ممکن است می خواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز و زن خیاط گفت بفرمائیدخوش آمدید. و زن پس ازانکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون انکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و و فورا داستان آن زن و معشوقه پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت : کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر باز گردانم ؟
شیطان با تعجب گفت : چگونه؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیلط و به او گفت : همان پارچه زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر می خواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زن محترم برای ادای نماز و آن پارچه را فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
مرد خیاط رفت و از همسرش عذر خواهی کرد و او را برگرداند به خانه.
در حال حاضر شیطان در بیمارستان روانی به سر می برد و اطلاع دیگری از وی در دسترس نیست

 

برای عضویت در شبکه اجتماعی دوست دات کام اینجا کلیک کنید

شبکه اجتماعی دوست

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی