آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

داستان خرگمشده ملانصرالدین

یه روز ملانصرالدین خرش رو گم می کنه ، تو کوچه و بازار دنبالش می گشت و با صدای بلند خدا را شکر می کرده. اهل بازار ازش می پرسند: چی شده ملا که این قدر هراسونی ؟ ملا می گه : خرم رو گم کردم. اهل بازار با تعجب ازش می پرسند :

چی شده ملا که این قدر هراسونی ؟ ملا می گه : خرم رو گم کردم. اهل بازار با تعجب ازش می پرسند : پس شکرکردندت برای چی هستش ؟ ملا در جوابشون می گه : به خاطر این خدا رو شکر می کنم اگه خودم هم با خرم بودم و هر دو با هم گم شده بودیم اون وقت چه خاکی بر سر باید می کردم !!!!! و حالا به جای من یکی دیگه دنبال من و خرم می گشت !!!!

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی